محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4377
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گرفته شده بود ، پس او سوى هيث رفت ، سپس آنها را سوى دهكده بردند كه مقابل باب الرصافه بود و بقيهء ماه شوال و ذى الحجه و محرم و صفر را آنجا بود كه هشام اجازه نمىداد به نزد وى بروند و ابرش با خالد مكاتبه مىكرد . در اين اثنا زيد بن - على قيام كرد و كشته شد . هيثم بن عدى گويد : يوسف به هشام نوشت كه مردم اين خاندان بنى هاشم چنان بودند كه از گرسنگى به هلاكت افتاده بودند ، چنان كه هر كدامشان در غم قوت عيال خويش بود ، وقتى خالد ولايتدار عراق شد مال به ايشان داد كه بدان نيرو گرفتند و در انديشهء خلافت افتادند ، خروج زيد با نظر خالد بود . دليل اين سخن آنكه خالد در دهكده جاى گرفته كه گذرگاه عراق است كه مراقب اخبار آنجا باشد . گويد : هشام خاموش ماند تا خواندن نامه را به سر برد ، آنگاه به حكم بن - حزن قينى كه سالار گروه فرستادگان بود و يوسف به دو گفته بود ، مضمون نامهء وى را تأييد كند و چنان كرد ، به دو گفت : « دروغ گفتى و آنكه ترا فرستاده نيز دروغ گفته ، هر بدگمانى اى كه در بارهء خالد داشته باشيم در بارهء اطاعت او بدگمانى نداريم . » و بگفت تا گردن او را بكوفتند . گويد : خبر به خالد رسيد و برفت تا وارد دمشق شد و آنجا بماند تا وقت غزاى تابستانى رسيد و به غزا رفت . يزيد و هشام و پسرانش نيز با وى بودند . در آن وقت كلثوم بن عياض قسرى عامل دمشق بود كه با خالد مخالف بود . وقتى خالد و پسرانش برفتند ، هر شب در خانه هاى دمشق حريقى روى مىداد كه يكى از مردم عراق به نام ابو العمرس و ياران وى به وجود مىآوردند و چون حريق رخ مىداد به غارت و سرقت دست مىزدند . اسماعيل بن عبد الله و منذر بن - اسد ، و سعيد بن محمد ، پسران خالد در ساحل بودند ، به سبب حادثه اى كه از طرف روميان رخ داده بود ، كلثوم به هشام نامه نوشت و از حريق سخن آورد و گفت كه